در زمان حاضر به اندازه تمام دنیا دلتنگ شدم و سعی کردم کل روز رو بخوابم و همش خوابیدم ...و بعد ک پا شدم تا من هنوز همان دلتنگ دیوانه ام.. راه تنفسی ام بسته شده بود... چنگ می انداختم به بالشم و دهانم را فرو می کردم در آن و بلند بلند نفس می کشیدم...فکر می کنم این حجم درد نشانه ی این است که بالاخره معجزه در زندگی ام رخ می دهد.من اما دیگر به معجزه اعتقادی ندارم، بیشتر به تمام شدن معتقدم.اینکه این حجم درد تمام شود.اما ته نمی کشد. انگار که قرار است تکه تکه ی جانم را بگیرد، که بگذارد سلول به سلولم درد
برچسب:
نویسنده: سپیده شریفی
تاريخ: جمعه
23 مرداد
1405 ساعت: 5:15